زن در شب هزار و يکم

سرویس اندیشه جوان ایرانی؛ بخش شعر و ادبیات:



 

نويسندگان: دکتر کاووس حسن لي (1)
شهين حقيقي (2)



 

بازخواني نقش زن در اپيزودهاي سه گانه ي نمايش نامه ي شب هزار و يکم بهرام بيضايي

چکيده

بهرام بيضايي از نويسندگان نام آشناي ايراني است که در برخي از نمايش نامه هاي او، زنان داراي نقشي محوري اند نمايش نامه ي شب هزار و يکم، بيضايي دربرگيرنده ي سه اپيزود است که در آن ها، همراه با دست بردن در گفته هاي موجود از داستان هاي کهن و بازآفريني آن ها، نقش زن در کانون توجه قرار گرفته و با نقش هاي اساطيري آناهيتا پيوند خورده است؛ هرچند به رغم اين پيوند، زنان اين نمايش نامه نقش هاي واقعي و طبيعي خود در سامانه ي حاکم را نيز به خوبي بازي مي کنند. آن ها نمادي روشن از يک يا چند ويژگي برجسته ي انساني اند که پيوسته در پيکار و کش مکش با سامانه ي موجود به سر مي برند.
در اين نوشتار، به واکاوي و بررسي نقش، جاي گاه، کنش ها، و واکنش هاي زن در اين اثر مي پردازيم.

واژگان کليدي:

بهرام بيضايي، نمايش نامه ي شب هزار و يکم؛ زن؛ آناهيتا؛ سامانه ي مردسالار؛ اسطوره؛
بررسي آثار نمايشي بهرام بيضايي نشان مي دهد که در شماري از نمايش نامه هاي او، زن داراي نقشي محوري است. کوبان، در نوشتار « زمان، زن، و جاذبه هاي بصري در آثار بيضايي »، چهار گام را در باره ي چه گونگي جاي گاه زن در نوشته هاي او ارائه کرده است که نقش زن در هر يک از آن ها کيفيتي ديگرگون دارد:
1. نخستين تجربه هاي نويسنده: چهره ي عادي و متداول زن؛
2. مرحله ي تجربه براي آميزش نقش زن با نگرش ويژه ي نويسنده، که مي خواهد روي پاي خود بايستد؛
3. نگرش ويژه ي نويسنده درباره ي زن، زن هم سنگ يا هم گام مرد؛
4. نگرش حاد نويسنده به زن: زن به تنهايي برپا مي خيزد ( انتقام مي گيرد ). ( کوبان 1371: 74 )
نمايش نامه ي شب هزار و يکم ( بيضايي 1385 ) را شايد بتوان در گام چهارم از دسته بندي کوبان جاي داد؛ با اين يادآوري که در شب هزار و يکم نشاني از کين خواهي نيست و کردار زنان نقش نخست، اگرچه بيش تر رنگ سازندگي دارد، به دليل آن که بر ضد وضعيت موجود و براي به دست آوردن حقوق به ستم گرفته شده ي آنان صورت مي گيرد، مي تواند در گام چهارم گنجانده شود.
سه اپيزود نمايش نامه ي شب هزار و يکم را، که با محور بودن نقش زن نگاشته شده، مي توان خوانش هاي گوناگون از يک اسطوره دانست. در اين سه اپيزود، آناهيتا - ايزدبانوي رويش و باروري، که مي تواند همان شهرزاد، قهرمان هزار و يک شب ناميده شود - زيربناي پردازش شخصيت زناني است که نقش محوري دارند. از ديد نويسنده، همه ي داستان هزار و يک شب درباره ي باروري، برکت، و آبادي است و روشنک، و نيز شهرزاد و شهرناز ( دختران جمشيد و همسران ضحاک )، بازآفريني آناهيتا به شمار مي آيند ( مستوفي، 1382 )؛ يعني شخصيت شهرزاد و شهرناز با شکل گيري بر پايه ي الاهه ي مادر، آناهيتا، آميزه يي از سه شخصيت آناهيتا، شهرزاد، و من حقيقي را نشان مي دهد که در هم تنيدگي شان به گونه يي است که جداکردن شان ناممکن مي نمايد.
داستاني ديگر که در شخصيت پردازي و درون مايه ي اين اپيزودها تأثيري چشم گير داشته اسطوره ي ضحاک است که به گمان بيضايي، داستان هزارافسان - اصل ايراني و گم شده ي کتاب الف ليل و ليله يا هزار و يک شب شب - از داستان هاي اين اسطوره برگرفته شده است ( انتخاب 1382 ).
در شناخت اساطير ايران، آناهيتا ايزدبانوي آب هاي روان بي آلايش و سرچشمه ي همه ي آب هاي روي زمين برشمرده شده است « که نطفه ي همه ي نران را پاک مي گرداند؛ رحم همه ي مادران را تطهير مي کند؛ [ ... ] سرچشمه ي درياي گيهاني است؛ نيرومند و درخشان، بلندبالا و زيبا، پاک و آزاده است » ( هينلز (3) 1382: 38-39 ). آموزگار ( 1381 ) نيز، در تاريخ اساطيري ايران، درباره ي اين الاهه مي گويد: « دختران براي يافتن شوهر مناسب به درگاه او استغاثه مي کنند » ( ص 24 ).
در هر سه اپيزود اين نمايش نامه، خويش کاري ها و ويژگي هاي آناهيتا، به روشني يا به اشاره ديده مي شود و همان گونه که گفته شد، زيربناي پردازش شخصيت ها قرار مي گيرد. افزون بر ويژگي ها و خويش کاري هايي که زنان اين نمايش نامه از آناهيتا برگرفته اند، من واقعي و طبيعي ايشان نيز، در شرايطي انساني و مادي، آن ها را به کنش ها و واکنش هايي دست يافتني و زميني برمي انگيزد و حتي رسالتي اجتماعي به آنان مي بخشد.
در اين نوشتار، پس از معرفي کوتاه هر اپيزود، به بررسي نقش زن مي پردازيم و از آن جا که شناخت زن، بدون درنظر گرفتن شرايط و دنيايي که او در آن نفس مي کشد و در آثار بيضايي نيز هر بار به شکلي تازه نمايان مي شود، دچار کاستي است، در معرفي شخصيت اين زنان، سامانه ي مردسالار روبه روي آن را نيز بررسي مي کنيم. بنابراين، نوشتار پيش رو، بدون ارجاع هاي بيروني، و تنها به شيوه ي درون متني، برخودِ متن استوار است.

اپيزود نخست

در اين اپيزود، بيضايي اسطوره ي ضحاک ماردوش را، با دست بردن در گفته هاي موجود، از ديدگاهي ديگر بازسازي کرده، و پس از درآميختن آن با داستان هزار و يک شب، به صورت داستاني نو درآورده است. وي در اين اثر، و برخي ديگر از آثار خود، با دگرگون کردن بخشي از داستان هاي اساطيري و تاريخي کوشيده است تا آن ها را با خواسته هاي مفهومي اش سازگار کند. براي نمونه، در همين نمايش نامه، شهرناز و ارنواز با خواست خود به کاخ ضحاک مي روند تا او را دگرگون سازند؛ در حالي که در اساطير، اين دو دختر جمشيد به بند ضحاک درمي آيند. در جاي ديگر نيز، ضحاک مي نالد که چرا افسون او در شهرناز درنمي گيرد؛ حال آن که در اساطير، اين دو زن با تأثيرپذيري از افسون ضحاک، به کژي و بدخويي گرفتار مي شوند. بر همين اساس، ممکن است گروهي خرده گيري کنند که بيضايي، به جاي پرداخت هنري داستان هاي اسطوره يي، تاريخي، و ديني، نخست روايت آن ها را به دل خواه خود دگرگون مي کند، و سپس صورت دگرگون شده را به گونه يي هنري بازپردازي مي کند.

چکيده ي اپيزود

شهرناز به دست ياري خواهرش ارنواز - دختران جمشيد و همسران ضحاک - در هزارو يکمين شب پادشاهي هولناک ضحاک، در انتظار نابودي و سرنگوني او به سر مي برند. آنان، هزار و يک شب پيش، با خواست خود به کاخ ضحاک آمده اند تا هر شب او را به داستاني خوش سرگرم دارند و پس از در خواب کردن مارهاي ضحاک و بهره گيري از غفلت او، به ياري خوالي گر جمشيد، يکي از دو جواني را که مي بايست قرباني مارهاي او شود برهانند. هزار و يکمين داستان، داستان گردآمدن لشکري از همان هزار و يک شب بُرنا است که به رهبري فريدون، براي برانداختن ضحاک آمده اند.

معرفي شخصيت زن و سامانه ي مردسالار در اپيزود نخست

اين اپيزود در قالب اسطوره يي پرداخت شده است و توصيف مرد سالاري نيز در آن رنگ اسطوره دارد.

شخصيت سامانه ي مرد سالار در ساختار اسطوره يي اثر

مردسالاري در اين اپيزود به صورت شخصيت ضحاک نمود يافته است. ضحاک در اين اپيزود همان اسطوره ي داراي ويژگي هاي منفي و رويه ي نفرت آور شرانگيزي است؛ با اين تفاوت که پادشاهي او کوتاه تر از پادشاهي هزارساله ي وي در اساطير است. در اين مورد، سخن ارنواز که مي گويد هر روز پادشاهي ضحاک بر مردمان چون سالي گذشته و پندار هزارساله بودن شاهنشاهي او را پديد آورده است ( بيضايي 1385: 19 )، گره گشاي اين دوگانگي است. هينلز ( 1382 ) ضحاک را فرزند اهريمن و انباشته از ميل نابودسازي دانسته است و پس از اشاره به ماجراي او با جمشيد و دختران وي، از نشستن اين موجود اهريمني بر تخت پادشاهي ايران، نابودي دولت او به دست فريدون، بازگشت وي، آزردن آب، آتش، و گياه، و خوردن يک سوم آفريدگان سخن مي گويد. ضحاک در شاه نامه از نيروي جادو برخوردار است ( فردوسي 1379 ) و به گفته ي هينلز، دو بار به آناهيتا پيش کش مي دهد تا بتواند به ياري او زمين را از مردمان خالي کند، اما آناهيتا از پذيرش اين خواسته ي ويران گر خودداري مي کند. آموزگار ( 1381 ) نيز او را نمونه ي کامل يک مرد ستم گر در ادبيات پهلوي خوانده است. ضحاک با خوراندن مغز جوانان ايران شهر به ماران خويش، ويژگي اسطوره يي مردم اوباري خود را نمايان مي سازد. در اثر يادشده، باور کلي بر اين است که ضحاک در چنگ اهريمن است و اهريمن نگاه دار او است ( همان ). او پدرکشي است که درخت بريده، آب ها و چشمه ها را آزرده، و براي رسيدن به تخت پادشاهي ايران، جم را با ارّه به دو نيم کرده و دختران او را به زني گرفته است؛ چه، تنها در پيوند با ايشان است که مي تواند به تاج و تخت جم دست يابد ( همان ). او ايران شهر را ويران ساخته و بر آن ستم رانده است، پشت گرم به نيروي جادوي خويش است، و در سرتاسر گيتي، کوس هراس او را مي کوبند ( همان ).
وجود اهريمني ضحاک، سرانجام، با پهلواني گاوسوار که آمده است « به آبادي چشمه ها و درخت » ( همان: 11 و 37 )، به خاک مي آيد.

شخصيت زن در ساختار اسطوره يي اثر

در اين اثر، ضحاک نماد کامل بدي است و با همه ي نيروي ويران گري خود، جز به آشوب و ويراني گرايش ندارد. در برابر اين موجود ويران گر، شهرناز نماد کامل خوبي است که با نيروي آفرينش و برکت بخشي خويش، هدايت واقعي امور را در دست مي گيرد و تا سرنگوني کامل بدي از پاي نمي نشيند. در وضعيتي که به وسيله ي ضحاک - شر مطلق - پديد آمده و سخت در کنترل نيروي اهريمني او است، شهرناز وي را محکوم مي کند که چشمه ها را شورانده، شکسته، خون کرده، و آشفته است. ضحاک درختي را بريده که « هر برگ آن، جداگانه جاني داشت و هر شاخه، ميوه ي جداگانه داد يا گلي » ( بيضايي، 1385: 11 ). در اين جا، شهرناز مي تواند همان آناهيتا باشد که در پي نگاه داري از آب ها و گياهان است. تأکيد بر « دختر خدا » بودن شهرناز ( همان: 16 و 23 ) و گفته ي « اي دختر خدا که پيرهن از آب و آتش داري » ( همان: 26 ) در وصف او، انگاره ي يکي بودن وي و آناهيتا را پررنگ تر مي کند. اوج آفرينش و زايايي شهرناز، در قالب الاهه ي بارآوري، برکت بخشي، و آبادي، هنگامي است که مي خواهد مغز خود را به جاي مغز دومين جواني دهد که مي بايست قرباني مارهاي ضحاک مي شد. شهرناز به نيروي انديشه و با به کارانداختن مغز آفرينش گر خويش، هزار و يک شب داستان پرداخته، و به ياري اين داستان ها، ضحاک و ماران اش را در خواب کرده است. او از اين راه، اندکي از بار ستم ضحاک بر جهان کاسته و با رهانيدن يکي از دو جوان، هزار و يک دلير براي برانداختن فرمان روايي پليد او زاده است.
آناهيتا دارنده ي فره ايزدي است و پاس داري از تاج و تخت پادشاهي از خويش کاري هاي وي به شمار مي آيد؛ به همين دليل، شهرناز همواره در انديشه ي سپردن تخت پادشاهي به فردي شايسته است ( همان: 20 ) و با اين که ضحاک توانسته از راه ازدواج با او و خواهرش بر تخت بنشيند، شهرناز هيچ گاه خويش کاري راستين خود را، در سپردن فره ي ايزدي به پادشاهي مردم دوست، فراموش نکرده است.
آناهيتا دشمن جادو و جادوگري نيز به شمار مي رود ( بهار 1387 )؛ از اين رو، شهرناز همواره مي کوشد با داستان هاي هر شبه ي خويش، جادوي وجود ضحاک را در خواب کند ( بيضايي، 1385: 20 ) و ضحاک نيز مي نالد که چرا جادوي او در وي نمي گيرد ( همان: 36 ). آن گاه که ضحاک دو فرزند نرينه ي خود را از شهرناز مي خواهد، شهرناز ادعا مي کند مغز آن دو نرينه را به خورد مارهاي وي داده است ( همان: 35 ). او آن دو نرينه را فرزند مارهاي ضحاک - رويه ي منفي وجود وي - مي داند و پافشاري در کاربرد نرينه به جاي پسر نيز، اين باور را پررنگ مي کند. اين امر با خويش کاري ديگر آناهيتا نيز در پاکيزه کردن نطفه ي مردان، و به گونه يي مطلق جنس نر، سازگار است. شهرناز با اين استدلال که « يک ضحاک اين جهان را بس بود » ( همان: 35 )، جهان را از وجود فرزندي پديد آمده از نطفه ي پليد ضحاک پاک مي کند و آن را از فرمان روايي ديوي مردم اوبار و ويران گر مي رهاند. او در پيوند با آب ها و چشمه ها، در خواب خدايي خويش، چشمه هايي را ديده که خواب پهلواني گاوسوار را ديده اند - پهلواني که با ويژگي هاي شگرف پهلواني، براي آبادي چشمه ها و درخت ها مي آيد و با به بند کشيدن پتياره ي وجود اهريمني ضحاک، به ضرب گرز، خواب چشمه ها را با حقيقت پيوند مي دهد.

شخصيت زن در ساختار انساني و امروزين اثر

در اين اثر، ضحاک و شهرناز، افزون بر شخصيت اسطوره يي خود، شخصيتي انساني و طبيعي نيز دارند که گردآورده يي از ويژگي هاي گوناگون يک انسان دست يافتني و عيني است، و قوانين طبيعت و اجتماع، کنش و واکنش هاي زميني آن را در بر مي گيرد. به دليل آن که اين اپيزود گستره ي کش مکش و رويارويي ميان قهرمان زن و قهرمان مرد است ( اگرچه بايد در اين جا ضحاک را ضد قهرمان به شمار آوريم )، با کنايه زدن لايه ي اسطوره يي شخصيت اين دو و پرداختن به من طبيعي آن ها، نشانه هايي از بازنمود شخصيت زن در برخورد با مرد يا اجتماع، و نيز شيوه هاي پردازش دنياي درون زنان، به گونه يي که در اين اثر آمده است، در کانون توجه قرار مي گيرد.

اپيزود دوم

درون مايه و زيربناي شخصيت پردازي اين اثر نيز همان اسطوره ي ضحاک است که بيضايي آن را با دستان شهرزاد يکي مي داند.

چکيده ي اپيزود

پورِ فرّخان، همراه با همسرش خورزاد، و خواهرش، ماهک، از ري به بغداد آمده است تا از ستم والي آن شهر به قاضي القضات شکايت کند. وي به پيشنهاد شريف بغداد، کتاب هزار افسان را از پهلوي به عربي برمي گرداند، اما اعراب، به دليل اين کرده، او را به بند مي کشند و با شکنجه مي کشند. آن ها کتاب را به رنگ فرهنگ عربي درمي آورند و با ديگرگون کردن نام، آن را در شمار جنگ آوردي که از عجمان به دست آورده اند راهي خزانه ي خليفه مي سازند. خواهر و همسر پورِ فرّخان نيز، پيش از اين که به چنگ اعراب افتند، خود را مي کشند.

شخصيت زن در اپيزود دوم

محور نقش زن در اپيزود دوم از آنِ خورزاد است، که با بررسي موشکافانه، مي توان گفت از سه لايه تشکيل مي شود: لايه ي اسطوره يي، که کم رنگ تر از ديگر لايه ها است؛ لايه ي انساني و طبيعي؛ و لايه ي فرهنگي و ملي. در اين اپيزود مرد و سامانه ي مردسالار نيز به تناسب چندلايه بودن شخصيت زن، از چهره يي چندگانه برخوردار است؛ از همين رو، تلاش مي کنيم تا همراه با پرداختن به لايه هاي شخصيتي زن، سامانه ي مردسالار روبه روي آن را نيز بررسي کنيم.

شخصيت زن در ساختار اسطوره يي اثر

شخصيت اسطوره يي خورزاد، تنها در همانندسازي هاي پورِ فرّخان و فرمان خليفه نمود مي يابد. پورِ فرّخان، زيرشکنجه ي محتسب و ميرِ عسس، مدعي مي شود که ضحاک ( خليفه ) هنوز بر تخت است و آن دو، هم چون ماران ضحاک، حکومت اهريمني وي را پاس مي دارند ( بيضايي، 1385: 66 ). در پايان، با کشته شدن پورِ فرّخان - يادآور کشته شدن جمشيد - اميرِ حرس و شريف بغداد با نامه يي از سوي خليفه نزد ماهک و خورزاد مي روند. خليفه از آنان خواسته است با نقش شهرزاد و خواهرش، دين آزاد را - که از ديد نويسنده مي توانند جاي گزين شهرناز و ارنواز نيز باشند - بازي کنند و در کاخ، براي او هزارافسان بخوانند؛ نيز، خليفه آن دو را به اميرِ حرس و شريف بغداد، ماران ضحاک، بخشيده است.

شخصيت زن در ساختار طبيعي و انساني اثر

در لايه ي انساني و حقيقي، خورزا�� و ماهک دو زن بي پناه عجم اند که اعراب، در بغداد، مردشان را مي کشند و مي خواهند آنان را چون جنگ آوردي ميان خود تقسيم کنند. براي آنان، نه روي ماندن هست و نه راه بازگشت؛ پس، براي پاس داري از غرور و هويت انساني خويش، راهي دردناک را برمي گزينند.

شخصيت زن در ساختار فرهنگي و ملي اثر

آن گونه که گفتيم، شخصيت خورزاد، جز دو مورد يادشده، از يک لايه ي فرهنگي و ملي نيز برخوردار است. او در اين اثر، نماد فرهنگ و هويت ايران است، که هرچند در کشاکش هاي تاريخي آسيب هايي فراوان مي بيند و روي دادهاي تلخ و ناگوار بي شماري را از سرمي گذراند، سرانجام، قد راست مي کند و برپا مي ايستد.
سامانه ي ستم پيشه يي که در اين اثر نشان داده شده، فرمان روايي خليفه ي ستم گر عرب بر سرزمين هاي عجم نشين است که اعراب ساکنان اش را « موالي » مي خوانند و واليان ستم گر ايشان، با چپاول مال و ناموس مردمان، براي دردها و کينه هاي تاريخي خود درمان مي جويند. بيگانگان، که خود پيشينه ي فرهنگي کهني ندارند، اکنون با چيرگي بر سرزمين هاي پيشرفته و دست اندازي به دست آوردهاي فرهنگي آن، تلاش مي کنند خزانه هاي خود را پر کنند و در آينده، اندوخته ي آن کشورها را، به بهايي بالاتر، به خود آن ها بفروشند. آنان براي اين کار، به بهانه ي پرداخت پاداش، دست آوردهاي علمي و فرهنگي را از سرزمين هاي متمدن مي خرند، اما پيش پرداختن بها، اصل آن آثار را از ميان مي برند، دارندگان آن ها را مي کشند، و پس از پاک کردن رنگ بومي آثار و آميختن آن ها با رنگ و بوي فرهنگ خويش، آن ها را با نامي تازه و شکلي نو، به عنوان گنجينه ي فرهنگي خود راهي خزانه مي کنند. سرنوشت کتاب هزارافسان نيز بدين گونه است. بيگانگان، در سرتاسر اين اثر، با کينه و بدخواهي از ايرانيان سخن مي گويند و بيزارند از اين که هرچه بر آن انگشت مي نهند ( شهرهاشان ) نام ايراني دارد و مهر عجم بر آن نشسته است. آنان از اين که ايرانيان، به تفاخر، خشت خشت بغداد را از تيسفون مي دانند ناخوشنود اند ( بيضايي 1385: 59 ) و از عربي دان پورِ فرّخان، که تازي را روان تر از عرب عاربه و نوابغ سبعه مي نويسد، با حسد و کينه سخن مي گويند و آن را منکر مي شوند ( همان: 65 ). در جايي، محتسب از دستور خليفه براي مسخ کتاب هزارافسان سخن مي گويد:
و حکم، صادر، رئيس دارالکتاب را، با صله يي به اسراف، که به تعجيل اين کتاب از عجم بشوي و از رسم مغان خالي کن؛ قصه از ماضي به حال آور، و از تيسفون به بغداد؛ و اصل بي توقف بسوزان! ( همان: 75 )
و در جايي ديگر اميرِ حرس از زبان خليفه مي گويد:
باشد تا روزگاري، اخلاف عجمان آن از ما ترجمه کنند. ( همان: 75 )
پيوند نقش ملي و فرهنگي زن با موارد يادشده نشان مي دهد که سرتاسر اين اثر گستره ي رويارويي و پيکار بيگانگان با انديشه ي شهرزاد است. آنان در سايه ي ديد کينه جويانه ي خود نسبت به عجمان، به شدت از شخصيت شهرزاد بيم ناک اند، زيرا شهرزاد را برساخته ي عجمان براي ايستادگي در برابر چيرگي اعراب مي دانند. گاه شهرزاد را نماينده ي دل آوري عجم مي دانند که ايرانيان او را براي جنگ با غيرت سيافانِ خليفه ي غازي آورده اند ( همان: 57 )، و گاه او را روح لعنت شده ي عجمان مي خوانند که مي خواهد با تأثيرگذاري بر خليفه، او را از فرمان روايي دل زده کند، يا با سرگرم کردن دولت خليفه با « اراجيف » خود، او را از کشتار، کشورگشايي، و گسترش قلم روي اعراب بازدارد ( همان ). هنگامي که بر باور ايراني بودن بغداد و آمدن خشت خشت آن از تيسفون خرده مي گيرند، از اين پندار که نَفَس شهرزاد روح و شالوده ي بغداد است نيز انتقاد مي کنند ( همان: 59 ). بدين سان، دليل کينه ي اعراب از ايرانيان هنگامي آشکار مي شود که مصالح ساخت و ساز بغداد را خشت هاي تيسفون و زرينه ها و سيمينه هاي ايران بدانيم - که به گفته ي خورزاد، از ايران به آن ديار برده شده است تا هنر آن در پاي خليفه و اعراب ريخته شود ( همان: 47 ) - و شالوده ي آن را نيز روح شهرزاد - نماد فرهنگ و هويت ايراني، روشن ترين نشانه يي که آشکار مي کند در اين اثر، شهرزاد نماد فرهنگ و هويت ايراني است، پرسش ميرِ عسس از پورِ فرّخان است:
بگو - پور فرّخان، پسرِ مزدکِ به داد! آيا اين شهرزاد نيست مگر ملتي که زير تيغ جلاد راه نجات مي جويد؟ ( همان: 70 )
او پس از دريافت فرمان خليفه براي دگرگون کردن کتاب از ماهيت و هويت اصيل آن، به تندي پرسش خود را رنگي تازه مي زند و با دگرگون کردن نام نويسنده مي پرسد:
هه! ابن ميمون ابن الجرجيس - اصلي نماند! آيا هنوز اين داستان ملتي است که زير تيغ جلاد را نجات مي جويد؟ (همان : 71)
پاسخي به او داده نمي شود، زيرا آنان قصه گو را کشته اند تا قصه را گران تر بفروشند ( همان: 72 ).
روند دگرگون کردن نام ها براي از ميان بردن هويت دست آوردهاي فرهنگي، خورزاد و ماهک را نيز دربرمي گيرد و شريف، که پيوسته در حال دگرگون کردن نام شخصيت ها است، نام هاي خورزاد و ماهک را نيز رنگ عربي مي زند. پس از کشته شدن پورِ فرّخان و رسيدن فرمان خليفه براي سپردن نقش شهرزاد و دين آزاد به خورزاد و ماهک و نيز فراخواندن آن دو به کاخ، براي شنيدن الف ليل و ليله از زبان آن ها، اين دو زن، خواه و ناخواه، بار فرهنگي، هويتي، و ملي شهرزاد را به دوش مي کشند. اميرِ حرس، با فرمان خليفه، براي به چنگ آوردن اين دو جنگ آورد از راه مي رسد و آنان را با آهنگي پيروزمندانه، به نام هاي اصلي شان، خورزاد و ماهک، مي خواند؛ حال آن که در سرتاسر اثر، پيوسته از آنان خواسته شده است تا معناي نام هاشان را بگويند. گويا اميرِ حرس با به نام اصلي خواندن آنان، مي خواهد چيرگي خويش را بر عجمان برجسته سازد. در اين هنگام، ماهک و خورزاد چادري بر سر مي کشند و مي گويند هلال القمر و بنت الشمس اند ( همان: 77 ). دو زن، از اين راه، لبخند پيروزي اميرِ حرس را بر هويت، فرهنگ، و مليت ايراني پاسخ مي گويند و خود را، نه با نام و مليت اصلي، که با هويتي تازه، به وي تسليم مي کنند و سرانجام، به اين اميد که روزي دوبار زنده شوند و کسي داستان شان را بازگويد، شادمان از آزادي پرغرور خويش، قلب يک ديگر را با خنجر مي درند. خورزاد و ماهک مي توانند نماد فرهنگ وهويت ايراني باشند که حتي به بهاي از دست دادن زندگي، دست به بند خواري نمي دهند.

اپيزود سوم

اين نمايش نامه خوانشي ديگر از داستان ضحاک است که در آن، رويارويي آگاهي زن و ناداني مرد به تصوير کشيده شده است.

چکيده ي اپيزود

روشنک، قهرمان اين نمايش نامه، زني باسواد و درس خوانده است که در برابر ناداني و بي سوادي شوهرش، ميرخان، مي ايستد. ميرخان، درگذشته، مکتب خانه ي مادر روشنک را - که زني باسواد و آموزگار بوده است - مي بندد و مادر روشنک، در اعتراض به اين کار، خود را به آتش مي کشد. سال ها بعد، روشنک با ميرخان ازدواج مي کند، زيرا مي خواهد مردي را که سرمشق ديگران است دگرگون کند. او در محيطي که سواد براي زن ننگ است و عقلاي جامعه خواندن هزار و يک شب را باعث مرگ زنان مي دانند، آن کتاب را دور از چشم ميرخان مي خواند و سپس به شوهرش وانمود مي کند که به علت اين کار، در حال مرگ است و به زودي خواهد مرد. در جريان پرسش و پاسخ هاي روشنک و ميرخان، استدلال هاي منطقي او پوچي انديشه هاي ميرخان را آشکار مي سازد و روشنک را به زندگي آموزگاري خود باز مي گرداند، در حالي که نخستين شاگردش همان ميرخان دانش گريز است.

معرفي شخصيت زن و سامانه ي مردسالار در اپيزود سوم

تأکيد اين اثر بر آگاهي زن در سامانه ي مردسالاري است که مردِ آن نماد ناداني و زنداني باورهاي کوته نگرانه ي خويش است. ضحاکِ اين داستان ميرخان است و ويژگي برجسته ي وي ناداني او است. ميرخان، با وجود سرشناسي، دارايي بسيار، و هيبت مردانه، سخت نادان است و حتا نمي تواند اسم خود را بنويسد يا حساب و کتاب هاي شخصي اش را نگاه دارد. ميرخان حتا نمي تواند انديشه هاي خود را بيان کند و پيوسته از زبان « عقلا » سخن مي گويد: « هرچه گفته باشم نقل از عقلا است » ( بيضايي 1385: 98 )؛ بدون اين که روشن کند يا حتا بداند اين عقلا کيان اند. به گفته ي روشنک، او عقلا را مانند چهرکي برچهره بسته تا بارِ خود بودن را سبک کند ( همان: 100 )؛ يا شايد او، به راستي، انديشه يي ندارد، زيرا در سامانه يي پرورش يافته است که خواندن و نوشتن براي خان زادگان ننگ به شمار مي آيد، و به گفته ي خودش، حتا نفهميده که از شش زنِ پدرش، کدام مادر او است. نه سخني از هنر است و نه سخني دانش اندوزي؛ تنها، حرف لشکر، بازار، آيين شکار، و داستان سرايي است که - تنها براي مردان - هزار و يک شب مي خواند. ( همان: 102 ). از ديد ميرخان، زني مانند روشنک را، که جوياي دانش و هنر است، « بايد زد، يا به سرداب در زندان افکند، يا برايِ هميشه ترک کرد » ( همان: 101 ). او فرزنداني از جنس خود مي خواهد؛ کودکان بي انديشه، زنده به آن چه که پدرشان زنده به آن است، و زنده به ناداني ( همان: 99 ). او چکيده ي باور سامانه ي مردسالار را در باره ي آگاهي زن، اين گونه بيان مي کند: « نخوانده که اين باشند، واي به وقتي که کتاب بخوانند. » ( همان: 10 ) يا: « زنان نبايد کتاب بخوانند؛ اين سخن عقلاي ما است » ( همان: 98 )؛ به ويژه کتابي مانند هزار و يک شب را: « اين حرفِ عقلاي ما است که گفته اند کتابي است بدشگون و مرگ. پيش هنگام زني را است که اين کتاب را بخواند » ( همان: 98 ). سپس، باز از زبان عقلا مي گويد: « عقلا فرموده اند اين کتاب چشم و گوش زنان را باز مي کند؛ » اما در پاسخ به پرسش رخسان، خواهر روشنک درمي ماند: « خيال نمي کني زني که چشم و گوش اش بسته است، زودتر گولِ مردي را مي خورد که چشم و گوش اش باز است؟ » ( همان: 103 ). در باور او، هدف مردان از خواندن اين کتاب، پي بردن به مکر زنان است؛ در حالي که اين مکر، در اصل، خرد زن است و به گفته ي روشنک، « خرد تا به زن برسد نام اش مکر مي شود، و مکر تا به مردان برسد نامِ عقل مي گيرد » ( همان: 105 ). گويا داستان مرگ زن پس از خواندن کتاب هزار و يک شب نيز « آرزويِ عقلا است برايِ زنِ دانا » ( همان: 104 )، سواد زن در خانه ي مرداني هم چون ميرخان، تنها بايد به اندازه ي نگاه داشتن حساب و کتاب همسران شان باشد، که حتي نمي توانند نام خود را بنويسند.

زن: نماد الاهه ي مادر، آناهيتا

زمان اين نمايش نامه در دوره ي قاجار مي گذرد، اما زيربناي انديشه ي بيضايي در پردازش شخصيت روشنک، همان الاهه ي مادر، آناهيتا است ( مستوفي 1382 ) که در اين اثر پيچيدگي بيش تري دارد. روشنک، دارنده ي اين نماد است، زني خردمند است و رخسان، خواهرش که او را براي پياده کردن نقشه اش ياري مي دهد، در مويه يي ساختگي بر مرگ او، اين گونه مي نالد:

رخسان

آه، خواهرم - که دنيا با مرگ تو زيبايي خود را از دست مي دهد؛ آب رواني، و درخت سرسبزي خود را! ( بيضايي، 1385: 90 )
روشنک، سرشار از حس مادري است و به خاطر علاقه ي بيش از اندازه به فرزنداني که خواهد داشت، راهي سخت برگزيده که يادآور خويش کاري هاي آناهيتا است.
***
بر پايه ي آن چه گفتيم، درنگي موشکافانه در اين سه اپيزود، وضعيت زن را در جامعه ي مردسالار، به روشني بازمي تاباند، که براي دريافت بهتر آن، بايد به ويژگي هاي فردي زن، زن و سامانه ي مردسالار، و زن، سياست و اجتماع نيز بپردازيم.

ويژگي هاي فردي زن

در هر سه اپيزود، بخش هايي از دنياي دروني زنان برجسته شده و بازتاب يافته است:

زن: نداي وجدان

در اپيزود نخست، پديده ي وجدان در شخصيتِ شهرناز نمود مي يابد. او در گفت و گو با ضحاک، مي کوشد وجدان خفته ي او را بيدار کند و کرده ها و ناکرده هاي وي را به تصوير مي کشد:

شهرناز

از پيروزي اگر خواهيد گفت، جز ضحاک، بيوراسپ چه داريد؟

ضحاک

منِ ضحاک برسرکشان پيروز شدم و اين در کوه کنده اند.

شهرناز

بر خودت هم ضحاک؟ ( بيضايي، 1385: 10 )
او پيوسته از جنايات ضحاک سخن مي گويد و در پايان، ضحاک را سرزنش مي کند:

شهرناز

تو مارپرست، پرستار مارهاي خوداي! ( همان: 36 )

زن: مادر

در اين اثر، گاه زن در قالب مادر نمود مي يابد، اما احساس مادري اين زنان، بيش تر به گونه يي ديگر نمايان مي شود. در اپيزود نخست، شهرناز، با توجه به ماهيت مردمش و با شناختي که از وي دارد، احساس مادري را براي رسالت جهاني خويش زير پا مي گذارد و گيتي را از وجود فرزندي هم خوي پدر باز مي رهاند. احساس ناخوش آيند زادن فرزندي که مادر از او بيزار است وي را وامي دارد تا سر آن دو نرينه ي مارزاده را - که زاده هاي رويه ي منفي وجود مرد اند - به سنگ بکوبد و مغز آنان را خوراک ماران ضحاک سازد ( بيضايي، 1385: 35 ). پافشاري بر نرينه خواندن فرزندان ضحاک، به جاي کاربرد واژه ي پسر، وجود اهريمني آنان را هرچه بيش تر از انسانيت تهي مي کند و مادر را در کشتن آن ها محق نشان مي دهد. در جاي ديگر، شهرناز مي گويد که هزار ويک فرزند براي ضحاک زاده است. او هزار و يک فرزند آورده است براي دربند کردن ضحاک ( همان: 36 ). و اين هزار و يک برنا، به نيروي انديشه ي شهرناز زندگي دوباره يافته اند و در اصل، زاييده ي مغز او به شمار مي آيند ( همان: 35 ).
از ديگر نمودهاي مادري، همسر خوالي گر جمشيد است که به باور شهرناز، « به خوي مادري خود » مي تواند غذاي مارهاي ضحاک را با مغز يک جوان فراهم کند، تا جوان ديگر از مرگ برهد ( همان: 36 ). پس در اين جا، زن مي تواند در پرتوِ مهر مادري، کارهايي شگرف انجام دهد و حتي مارهاي ضحاک را نيز بفريبد.
در اپيزود سوم نيز احساس مادري روشنک شکلي ديگر دارد و با طبيعت روشن فکر او بسيار هم آهنگ است. وي انديشه هايش را فرزندان خود مي داند ( همان: 99 )، و از اين رو، کودکاني بي انديشه از مردي نادان را نمي خواهد. او بر اين باور است که فرزند به انديشه زنده است و مادري که خود انديشه يي ندارد نمي تواند فرزندي زنده به دنيا بياورد ( همان: 100 ). او نيز، مانند شهرناز، که هزار و يک جوان ايران زمين را از زير تيغ جلادان ضحاک رهايي داد، يا مانند شهرزاد قصه گو، که با به خطرانداختن زندگي خود، هزار و يک دختر را از مرگ نجات داد، مي خواهد دخترکان بي گناه را از ناداني برهاند و به آن ها زندگي دوباره بدهد. در اوج گناه کار شمرده شدن زنان باسواد، يادگارِ مادرِ روشن فکرِ روشنک براي دختران اش يک دست نوشت از کتاب هزار و يک شب است که به خط خويش بر برگ نخست آن نوشته است: « خردمند کسي که تا به آخر بخواندش » ( همان: 97 ).

زن: بردباري و فداکاري

زن در اپيزود نخست نمايش نامه، همواره بردبار است و مي کوشد آرامش و امنيت را به جهان ارزاني دارد. در سامانه يي که اختيار آن به دست ضحاک است، زن تن ديسي از بردباري و فداکاري است که براي دستيابي به هدف هاي برتر، راهي جز از خودگذشتن ندارد. شهرناز و ارنواز، براي نجات ايران زمين، به همسري ماردوشي درآمده اند که پدرشان ر اکشته، ايران را ويران کرده، و جوانان آن را قرباني مارهاي خود ساخته است. تحمل فرياد جان خراش قربانيان هنگام گفتن داستان ها و افسانه هاي شيرين براي ضحاک، و چهرک خنده يي که ناگزير بايد هم واره بر چهره داشته باشند، ژرفاي بردباري و تحمل اين دو زن را نشان مي دهد ( بيضايي، 1385: 29 ).
اما شگرف ترين از خودگذشتگي اين دو زن، قرباني کردن نام خويش و انبار ستم نشان دادن خود براي کم کردن بار ستم از گرده ي جهانيان است. ( همان: 17 ). در پايان نمايش نامه، هنگامي که ضحاک آن دو را مي ترساند که نام شان از سينه ي تاريخ پاک خواهد شد يا پليديِ ننگِ انبازي با ستم بر آن ها خواهد ماند، شهرناز پاسخ مي دهد:

شهرناز

من اين براي نام نکردم ضحاک؛ خواهرم ارنواز نيز. ما دختران جمشيدايم؛ جهان به داد مي گستريم، و خود ارّه مي شويم. ( همان: 37 )
در اپيزود سوم نيز، ازخودگذشتگي و بردباري زن يکي از مهم ترين پديده هاي شخصيتي او است. روشنک دو سال و نه ماه در خانه ي شوهر بردباري مي کند و سختي مي کشد براي رسيدن به دَمي سرنوشت ساز که در آن بتواند مرد را رودررو بازخواست کند و ناداني اش را آشکار سازد.

زن: روشن فکري

در اين نمايش نامه - به ويژه در اپيزود دوم - گاه با نشانه هايي از روشن فکري زنان روبه رو مي شويم. در يادکرد شهادت ماني، هنگامي که ماهک مي نالد: « ما دو وارونه بخت را چه، که نه خوان داريم و نه تخت و نه شير، » خورزاد، روشن فکرانه، پاسخ مي دهد: « ما گفتارهاي او [ پورِ فرّخان ] را داريم » ( بيضايي 1385: 54 )؛ و آن گاه که از زرينه و سيمينه هاي ايران، که به وسيله ي اعراب به بغداد آورده و در گام هاي شوکت خليفه و اشراف ذوب شده اند سخن مي گويد ( همان: 47 )، شيوه ي سخن گفتن او به گونه يي است که نگراني او را درباره ي هنرهاي ذوب شده، بيش از زرينه و سيمينه ها نشان مي دهد. ماهک نيز در انديشه ي خردمنداني است که در پي کتاب سوزان اعراب در ري، از آن شهر گريخته اند و از خردي مي گويد که در آن ديار ناياب شده است ( همان: 47 ). او نگران هزار افسان ها است، که در کشاکش ناامني هاي حاکم بر جامعه، ناديده انگاشته و نابود مي شوند ( همان: 50 ).
در اپيزود سوم نيز، روشنک زني روشن فکر است. او با آگاهي و شناخت به همسري ميرخان درآمده تا مردي را که سرمشق ديگران است دگرگون کند ( همان: 86 ). روشنک، فراتر از خواندن هزارو يک شب، حتا داستان هاي ناگفته ي شهرزاد را نيز نوشته است ( همان: 106 ).

زن: پردلي و خطرکردن

در اپيزود نخست، شهرناز زني است دلير که در برابر ضحاک مي ايستد و به روشني، او را مردم کش و ستم کاره مي خواند ( بيضايي 1385: 15 ). در اپيزود سوم نيز، ماهک و خورزاد - و نيز شهرزاد که سايه هاي وجودش، پيوسته، درسرتاسر اثر احساس مي شود - نمونه يي از زنان پردل اند که با به خطر انداختن جان خود، به اهدافي بلند مي رسند؛ شهرزاد پادشاه سرکش و ستم کار را رام مي کند و ماهک و خورزاد نيز، پيوسته، از حقوق پاي مال شده ي خود و ستم واليان بي دادگر سخن مي گويند؛ حتا خودکشي اين دو زن نيز گواه پردلي آنان است. روشنک، سرانجام، پس از فرو افکندن چهرک فرمان برداري از چهره، با ميرخانِ ناآگاه رودررو سخن مي گويد و در جامعه يي از سواد داشتن زنان ننگ شمرده مي شود، از قداره کشيدن ها و فريادهاي وي نمي هراسد و دليرانه پيشه ي آموزگاري مادر را برمي گزيند.

زن: نيروي شگرف تأثيرگذاري

در اين سه اپيزود، نيروي تأثيرگذاري زن برجسته شده است و زنان نيرويي دارند که يا مي توانند مرد خود را دگرگون سازند يا سامانه يي تازه را پي ريزي کنند؛ هرچند که مردان، همواره، اين نيرو رابه ديده ي انگار مي نگرند.
در اپيزود نخست، شهرناز به پشت گرمي نيروي تأثيرگذار خود بر مردي هم چون ضحاک، در راه پيکار گام برمي دارد و مي کوشد آزمندي را که گيتي از بسيارخواهي او به تنگ آمده وادار کند تا از بد به نيک بگرايد ( بيضايي 1385: 27 ). او از اين سان مي گويد که به نيروي افسانه هاي خود « اهريمن درون او را، چون کودکي، هرشب، به لاي لايَکي در خواب کنم » ( همان: 23 ) يا « با هوش بانوانه ي خود جادوي او را بخوابانم و او را مردمي بياموزم » ( همان: 27 ). در پايان نيز، ضحاک، به آساني از پا در مي آيد، زيرا مارهاي او به شهرناز و ارنواز خوگر شده اند و ديگري چيزي از نيروي ضحاک برجا نمانده است.
در اپيزود دوم، با وجود کينه توزي ها و حسادت اعراب به نيروي خرد و تأثيرگذاري شهرزاد، پورِ فرّخان سخت هوادار زنان است و در سرتاسر اثر، پيوسته، با ارائه ي تعريف هاي تازه و رنگارنگ از شخصيت پيچيده و هزارتوي شهرزاد، مي کوشد نيروي شگرف او - هستي زن - را به اعراب بشناساند. پورِ فرّخان را موجودي خردمند و تأثيرگذار مي خواند که سخن او حکمت است و زندگي. او هم واره بر وضعيتي خرده مي گيرد که در آن، حتا نماد و تجسم زندگي محکوم به مرگ است.
در اپيزود سوم، نيروي تأثيرگذار زن عقل و خرد او است. روشنک شوهر ناآگاه اش را با استدلال هاي عقل پسند رام مي کند و قداره را از دست او مي گيرد ( همان: 106 ). وي به نيروي خرد، چهرک عقلا را - که مرد پيوسته منِ نادان خود را پشت آن پنهان مي کند و از زبان آن سخن مي گويد - از چهره ي او برمي دارد؛ تا جايي که ميرخان، با نفي عقلاي خيالي خود، آنان را دروغ گو مي خواند ( همان: 106 ) و حتا در راه دانش اندوزي گام مي نهد.

زن: غرور و آزادگي

در اپيزود دوم، زن نماد آزادگي و غرور است و جان را نيز قرباني آزادگي خود مي کند. آن گاه که ماهک از تنگ دستي برادرش سخن مي گويد، خورزاد او را باز مي دارد، مبادا شريف در آنان به چشم گدايان بنگرد ( بيضايي 1385: 48 ). او افسوس مي خورد بر غروري که به التماس افتاده و بخششي که نيازمند گدايان شده است ( همان: 49 ). پورِ فرّخان در توصيف خورزاد و ماهک، آنان را دو سرو آزاده مي داند ( همان: 68 ). دو زن، با وجود فقر و تنگ دستي فراوان، هم واره پاک دامن مانده اند و وقتي اميرِ حرس به آن ها مي گويد که يا به رجال مي رسند يا به خانه ي نخاس فروخته مي شوند ( همان: 74 ). پيش از اين که با حق بيع و شري و تعزير و تنبيه به دست کشندگان همسر و برادر خويش بيافتند، خود را مي کشند و فرياد برمي آورند: « آزاد شديم. » آن دو، به اميد آن که روزي داستان آن ها گفته شود، در حالي که از زندگي مي گويند، مي ميرند ( همان: 77 ).

زن: کدبانوي خانه

در اين نمايش نامه، گاه زن کدبانوي خانه نشان داده شده است. ماهک، زن روشن فکر اين نمايش نامه، که هم راه با دل سوزاندن بر بازمانده هاي فرهنگي ايران و آوارگي خردمندان، پيوسته نگران ته کشيدن داشته و نداشته هاي خانه و بر جاي نماندن حتا ته مانده يي در خوان است ( بيضايي 1385: 48 )، از وضعيت زندگي نابه سامان مردمان مي گويد. در آغاز اپيزود سوم نيز، رخسان با ريزبيني تمام، در پي فراهم کردن لوازم برگزاري مراسم عزاداري روشنک است و روشنک نيز، گاه با او هم راه مي شود ( همان: 82- 83 ).

زن و مرد آرماني

در اپيزود نخ��ت، رابطه ي زن و مرد آرماني نمودي ديگر دارد واين رابطه، با بافت و ساختار اسطوره يي اثر و نيز شناخت شهرناز - که مي تواند نماد الاهه ي مادر، آناهيتا، باشد - سازگار است، پهلوان گاوسوار، مرد آرماني انديشه ها وروياهاي شهرناز است که او را با همان ويژگي هايي که مي خواسته پرورانده است. او دادگر است؛ يلي آب دست و بادسوار، خاک نورد و آتش گذار، و « پهلواني که مادرش گاوي بود که مي آيد به آبادي چشمه ها و درخت » ( بيضايي 1385: 35 )؛ پهلواني که گرز بر سر ضحاک مي کوبد، پتياره ي وجود او را به زنجير مي کشد، و چشمه ها را آبادان مي کند ( همان: 11 ).

تأثيرپذيري دختر از مادر

در اپيزود دوم، تأثير شگرف مادر روشنک بر شخصيت او نمودي ويژه دارد. روشنک، پس از خواندن کتاب هزارو يک شب که از مادر به جاي مانده، به آگاهي رسيده است و بازي مرگ وي نيز يادآور خودسوزي اعتراض آميز مادر و ايستادگي وي در برابر سامانه ي مردسالار ناداني است که به آگاهي زن کينه مي ورزد. نگراني رهاندن دختران از ناآگاهي، دنياي روشنک را دگرگون کرده؛ همان گونه که مادرش را واداشته است تا هر شب در خواب هاي ميرخان جيغ بکشد. سرانجام نيز روشنک به راه مادر مي رود و پس از گشودن مکتب خانه ي مادر، هم چون او آموزگار مي شود.

زن و سامانه ي مردسالار

رابطه ي مرد و زن را در سه اپيزود يادشده مي توان اين گونه دسته بندي کرد:

ناتواني مرد در شناخت جهان پيچيده ي زنان

ضحاک، با دارا بودن نيروي جادو و با اين که اهريمن مددکار او است، از شناخت چهره ي راستين زنان خود ناتوان است. او هزار و يک شب و روز پنداشته که دختران جمشيد را به نيروي افسون خود به شبستان کشانده است؛ و در اين مدت، زنان او چاره ها انديشيده اند و کارها کرده اند که همه از چشم او پنهان مانده، به گونه يي که او حتا نتوانسته است آثار ترس و اندوه را در چهره ي آن دو تشخيص دهد. هنگامي که دو زن رازهاي پشت پرده را آشکار مي کنند و دنياي راستين درون خويش را بر او مي نمايانند، سرگردان مي پرسد: « جادوي من کجا بود تا اين نهفته بداند؟ » ( بيضايي 1385: 22 ). شهرناز و ارنواز حتا مارهاي او را نيز فريفته و به خود خوگر کرده اند، اما ضحاک نتوانسته اين را نيز دريابد ( همان: 34 ). ضحاک پيوسته سرگردان است، زيرا نمي داند آيا زنان او نقش بازي مي کنند و داستان مي گويند، يا از واقعيت حرف مي زنند. او در مرز ميان افسانه و واقعيت مانده است ( همان: 35 ). با افزايش واگويه هاي شهرناز و ارنواز، ضحاک بيش تر در شگفت مي شود: « وه! چه نشنيده ها مي شنوم! چه ندانسته ها! » ( همان: 23 ) يا: « چه نيرنگ ها در گريبان! چه زيرکي ها در آستين! » ( همان: 27 ). او حتا نمي داند زنان اش به راستي برايش فرزندي زاده اند يا نه.
در اپيزود سوم نيز مرد از شناخت زن ناتوان است و به دليل آن که مردي مانند ميرخان با شخصيت حقيقي همسر خود - و در کل، با زناني مانند او - سرناسازگاري دارد، زن وادار مي شود چهره ي راستين خود را پشت چهرکي از فرمان برداري پنهان کند و هر بار، با غفلت مرد، آن چهرک را بيافکند ( همان: 100 ).

محدوديت زن

زنان در هر سه اپيزود نمايش نامه محدوداند. در اپيزود نخست، يکي از دلايل مهم ناتواني ضحاک در شناخت زنان، جز ستم پيشگي و چهره ي ترسناک وي، محدود بودن زن است. در اين اپيزود، زن حق گزينش ندارد؛ حتا وقتي خود را مي فريبد که سرنوشت اش را به دست خود رقم زده، در اصل، تنها راهي را برگزيده که ضحاک بر سر راه اش گذاشته است. به وارون آن چه در اساطير آمده است، در اين اپيزود، شهرناز و ارنواز که مي دانند دير يا زود نهانگاه شان بر روزبانان ضحاک آشکار مي شود، به اختيار به کاخ او گام مي گذارند، زيرا در صورت به بند شدن، آنان دشمن به شمار مي آيند و روزبانان و جاسوسان، آن ها را، که به همسري دشمن درآمده اند تا با هدفي والا از بار ستم ضحاک بر جهان بکاهند، محدود خواهند کرد. ضحاک در اين اثر، به گفته ي همسر خوالي گر، با شش گوش بر همه ي امور چيره است ( بيضايي 1385: 25 ) و زنان، به ويژه اگر اهدافي بلند در سر داشته باشند، مجبوراند خود را پشت چهرکي از فرمان برداري پنهان سازند.
در اپيزود دوم، سامانه ي مردسالار عرب، آزادگي زن را هم معناي فاجره و فاحشه بودن او مي داند و بر اين باور است که « آزادگان حقيقي مقيد اند » ( همان: 68 ). در نامه ي خليفه ي بغداد اين پديده با شدتي بيش تر به چشم مي خورد:

اميرِ حرس

وجيهه بنت الشمس و هلال القمر - خاصّه و هم شيره ي آن ملعون، که مراتب حسن و سلوک و معرفت شان در افواه است - با حق بيع و شرا و تصاحب و تملک و تنبيه و تعزير، اولي را به شريف بغداد و ثاني را به اميرِ حرس مخصوص فرموديم. ( همان: 75 )
در اپيزود سوم نيز، در تنگنا نهادن زن به اندازه يي است که روشنک و رخسان دانايي و سواد خود را مانند داغ ننگ پنهان مي کنند ( همان: 84 ).

تلاش براي دگرگوني هويت زن

سامانه ي مردسالار، در هر سه اپيزود اين نمايش نامه، براي تهي کردن زن از هويت راستين خود پافشاري مي کند و مي خواهد او را به رنگي درآورد که خود مي خواهد. در اپيزود نخست، چنبره ي ضحاک گاه از قلم روي شبستان درمي گذرد و مي کوشد انديشه ي زنان را نيز در بند کند. در کشاکش تلاش براي کشتن انديشه ي زنان و دگرگوني هويت او، شهرناز از پا نمي نشيند و در برابر اين خواسته ي ناعادلانه ي ضحاک مي ايستد. وي، رودرروي ضحاک، از سرزمين ايران و داد و دهش جمشيد مي گويد. ضحاک سخت برمي آشوبد: « پس شما هنوز هم ياد پدر مي کنيد - و به نيکي هم؟ » ( بيضايي 1385: 13 ). اين بدان معنا است که در اين مدت، همه ي تلاش هاي ضحاک براي کشتن انديشه ي جمشيد و نگرش جمشيدوار به زندگي پوچ بوده، و زيباتر اين که بار پاس داشت انديشه ي جمشيد و نگرش جمشيدوار، بر دوش دو زن، شهرناز و ارنواز، قرار داشته است. در جايي ديگر، شهرناز از خوالي گر پدر مي خواهد تا وي را همان بپندارد که پيش از درآمدن به همسري ضحاک بوده است ( همان: 35 )، و بدين وسيله، تلاش مي کند در شرايطي تازه، که ضحاک مي کوشد انديشه و گذشته ي او را از وي بگيرد يا دگرگون کند، پاس دار هويت خود باشد.
در اپيزود دوم نيز، در لايه ي انساني و زميني شخصيت ها، بدون در نظر گرفتن لايه ي فرهنگي و ملي شخصيت خورزاد، آشکارا تلاش براي دگرگون کردن هويت و شخصيت زن ديده مي شود. شريف بغداد براي عوض کردن نام شخصيت ها پافشاري مي کند و ماهک را هلال القمر، نيک رخ را وجيهه، و خورزاد را بنت الشمس مي خواند ( همان: 42 ). اين پديده در ديگر نمايش نامه هاي بيضايي، مانند ندبه ( بيضايي 1382 ب ) و پرده خانه ( بيضايي 1382 ) نيز نمود داشته است. از آن جا که نام افراد با شخصيت و هويت آن ها پيوندي تنگاتنگ مي يابد، دگرگون کردن نام آن ها مي تواند اشاره يي به دگرگون کردن هويت و شخصيت آن ها باشد.

خوارکردن زن

در اين سه اپيزود، نمودهايي ناخوش آيند از خوارکردن زن ديده مي شود. در اپيزود دوم، شريف بغداد داد و ستد خود با پورِ فرّخان را مسئله يي ميان مردان مي داند و بدين سان، زنان را شايسته ي دخالت در امور مردانه نمي شمارد ( بيضايي 1385: 49 ). در اپيزود سوم نيز، ميرخان دو زن را برابر يک مرد مي داند. ( همان: 95 ). هنگامي که ضحاک مارهاي اهريمني خويش را شيفته و رام زنان اش مي بيند، کوته بينانه بر زنان خرده مي گيرد که چرا پس از آگاهي از اين راز، دشنه ي او را از کمرگاه نکشيده و در جگرگاه خود فرو نکرده اند ( همان: 34 ). يک سونگري ضحاک در اين است که او از زنان مي خواهد خود را بکشند، نه مارهايي که پاره هاي وجود وي اند؛ در حالي که گناه عاشقي و شيفتگي، نه از شهرناز و ارنواز، که از ماران است.
زن در اين اثر، پيوسته بي خرد خوانده مي شود. اميرِ حرس خورزاد و ماهک را، که زناني باکمال اند، « عجوزه ي محتاله » و « ضعيفه ي مکاره » مي خواند ( همان: 73 ) و گفته هايي هم چون « زن بي خرد است و ار که دختر جم باشد » ( همان: 17 )، « عجوزگان [ شهرزاد ] را چه جاي حديث گفتن و خليفه را نصيحت آوردن؟ کي واقع شد و حادث شد و کدام صديق ديد و شنيد که از اين طايفه [ زنان ]، داهيه يي بر رجال دولت پيشي گيرد؟ » ( همان: 60 )، و « بي عقلي زنانه نباشد! » ( همان: 95 ) فراوان ديده مي شود. در چون اين شرايطي، که هرچه هست نفي هنر و دانش زن است، پورِ فرّخان نيز از ترس اعراب و برخلاف خواست دروني خود، هنر شهرزاد را نفي مي کند و کار شگرف او را براي دگرگون ساختن سلطان، به پاي دو مرد مي نويسد: نخست، سلطان، که با ترس افکندن در جان شهرزاد زمينه ي داستان گويي هاي او را فراهم مي کند، و ديگر، گردآورنده ي هزارافسان، که داستان هايي را از سراسر گيتي گردآورده و داستان هاي هزار و يک شب را با آن ها پربار کرده است. او از اعراب مي خواهد که اگر زن بودن قهرمان کتاب آزرده شان مي سازد، نام او را از کتاب بياندازند و « نامي از رجال خود جاي وي بنشانند » ( همان: 63 ).

ناامني زنان در سامانه ي مردسالار

همه ي زنان اين اپيزودها در دنيايي ناامن زندگي مي کنند؛ دنيايي خشن، که توانايي هاي آن ها را خفه مي کند و آزادي آنان را، به اندوه ناک ترين شکل، از ميان مي برد. در اپيزود نخست، دنياي تيره و تار دختران جمشيد در کاخ ضحاک، در دوران آوارگي و زندگي پنهاني، ترس و بيم پيوسته ي آنان از آشکار شدن نهان گاه شان بر روزبانان ضحاک، و نگراني هميشگي ايشان از فاش شدن نقشه هاشان، سايه هايي از ناامني را بر همه ي اثر بازتابانده است.
در اپيزود دوم نيز، محيط زندگي براي زنان بسيار ناامن است و اين ناامني در سرتاسر اثر بازتاب يافته است. نگراني هر کس براي ديگري به اندازه يي است که فرهنگ، دانش، و انديشه را از ياد برده است:

ماهک

تو بر روي [ پورِفرّخان ] مي ترسي، من بر تو، و او بر هر دوي ما! چه رنگي باخته هزارافسان! ( بيضايي 1385: 50 )
هيچ گونه دل گرمي براي آينده ي زنان وجود ندارد:

ماهک

آيا بايد روسپي کوچه ها شويم از گرسنگي؟ و پس از آن سنگ سار بددهنان؟ ( همان: 53 )
در اين اپيزود، زنان براي در امان ماندن، بايد لباس مردانه بپوشند ( همان: 53 ).

باور نداشتن نيروي شگرف زنان در پيروزي هاي بزرگ

در اپيزود نخست نمايش نامه، ضحاک پس از ديدن پيروزي زنان، با نگاهي ناباور به انکار نيروي شگرف زنان مي پردازد و آنان را مي ترساند که نام شان از صفحه ي روزگار پاک خواهد شد يا به بدي بر سينه ي تاريخ خواهد ماند:

ضحاک

نام شما زدوده خواهد شد. پهلوانان مي آيند و مرا زنجير مي کنند؛ و شما را جز سرزنش نمي رسد، بدين که همسران من بوديد. در داستان هايي که از اين پيکار مي کنند سخني از شما نخواهد رفت. آري؛ در اين پيروزي، در راه، کسي يادي از شما نخواهد کرد. ( بيضايي 1385: 37 )
اين گفتار گوياي واقعيتِ تلخِ درپرده ماندن و ناديده انگاشتن زن، در عين زيربنايي بودن نقش او در کارهاي بزرگ است. بيضايي در اين اثر، با زدودن نقش ارمايل و گرمايل - دو خوالي گر از نژاد شاهان که بر پايه ي گفته ي فردوسي�� رهاننده ي جوانان از کام ماران ضحاک خوانده شده اند ( فردوسي 1379 ) - و با محور کردن نقش شهرناز و ارنواز، اين کار سترگ را بر دوش آنان مي گذارد.

زن، سياست، و اجتماع

زنان در اپيزودهاي نمايش نامه، هم در قالب يک زن محدود و وابسته به زندگي شخصي نمايان مي شوند، و هم، گاه بار سنگين رسالت اجتماعي و خويش کاري هاي کليدي سياسي را بر دوش مي گيرند.
در اپيزود نخست، از زبان شهرناز مي شنويم:

شهرناز

من ام که پاسِ پدر داشته ام و پاسِ کشور و پاسِ برنايانِ ايران شهر، و خود بدنام کردم به همسريِ دشمن، از بهرِ پاس داشتِ اين همه. ( بيضايي 1385: 30 )
شهرناز در اين گفتار کوتاه و گويا، همه ي بار رسالتي را که بر دوش دارد بازشمرده است. او، به دست ياري ارنواز، در برابر شرايط حاکم مي ايستد و درگيري ذهني او، به عنوان يک زن، تنها به خانه و امور خصوصي زندگي محدود نمي شود. او خود را داراي رسالتي فراتر از چهارچوب شناخته شده ي خويش کاري هاي زن در سامانه ي سنتي مردسالار مي داند و حتا مي پذيرد براي کاستن از بار ستم ضحاک بر مردم، انباز ستم او شناخته شود، نه اين که ستم ديده بدانندش، در حالي که اين امر بر ستم مي افزايد ( همان: 17 ).
در اپيزود دوم، خورزاد و ماهک با هيچ يک از خواسته هاي اعراب سازش نمي کنند و مي ميرند، اما تن به خواري نمي دهند. مرگ خورزاد و ماهک اعتراضي سرخ است بر ستم حاکم بر جامعه.
در اپيزود سوم نيز، روشنک خود را داراي رسالتي فراتر از زنداني بودن در چهارچوب خواسته هاي مرد نادان اش مي داند و بازي مرگ و زندگي او، در اعتراض به ناداني هايي است که انديشه ي زنِ آگاه را به بند مي کشد. او مي گويد با خواندن کتاب، قصد خودکشي داشته است؛ يعني اعتراض وي، در قالب خودکشي نمايان شده است ( همان: 104 ). فريادهاي مادر روشنک نيز، که هر شب در روياهاي ميرخان جيغ مي کشد، از سر اعتراضي جان سوز است به بسته شدن مکتب خانه، و در نتيجه، بي سواد ماندن دخترکان بي گناه ( همان: 17 ).

نتيجه گيري

در نمايش نامه ي شب هزار و يکم بيضايي، هستي زن وابسته ي بودن مرد نيست و زن، در هر شرايط و جاي گاه، از هويتي جداگانه برخوردار است. در اين اثر، هم راه با پرداختن به دنياي زنان، و افزون بر بازنمايي جهان درون و انديشه هاي ايشان، از رسالت اجتماعي و نقش آنان در دگرگوني هاي شگرف و بنيادين در گستره ي اجتماع و جهان سخن به ميان آمده است. زنان در اين سه اپيزود، هم واره تلاش مي کنند تا هويت ناديده انگاشته شده ي خود را بازيابند و توان مندي هاي خويش را، که زير گرد بي حرمتي ها و کينه توزي ها رنگ باخته است، پديدار سازند.
زناني که شخصيت آنان در اين سه اپيزود بررسي شده است، هر يک نمادي روشن از يک يا چند ويژگي برجسته ي انساني اند که پيوسته در پيکار و کش مکش با سامانه ي مردسالار به سر مي برند. درون مايه ي اين اپيزودها، بسته به نوع پيکار زن و سامانه ي مردسالار در آن ها، ديگرگون است؛ هرچند که زيرساخت انديشه ي بيضايي در پرداخت شخصيت قهرمانان يک سان است. از اين رو، همه ي احساسات، و حتا حس مادري اين زنان، بسته به درون مايه ي داستان ها، ديگرگون نمايان مي شود.
بيضايي در نمايش نامه ي خود، همواره زنان را پاک دامن، دلير، روشن فکر، و آزادانديش نشان داده و مردان را، درست در نقطه ي روبه روي آن ها، سرشار از ميل به نابودسازي، خشک انديش، بزدل، هوس ران، نادان، و سودجو نموده است؛ و چهره ي نيک مردان را نيز، همه در پيوند با زن و بزرگ داشت شخصيت و هويت انساني آنان آورده است.
با توجه به ژرف ساخت انديشه ي بيضايي درباره ي نماد الاهه ي مادر، آناهيتا، در پيکر زنان نقش نخست اين آثار، زن هم واره، نماد زندگي، برکت، آباداني، و رويش است، اما در دنيايي که سامانه ي مردسالار براي اين زنان ساخته است، که در آن حتا نماد زندگي نيز محکوم به مرگ است، مرگِ اين نمادهاي رويش و زندگي، خود دربردارنده ي زندگي است و از دل آن حيات مي جوشد. از ارّه شدن دختران جم، گيتي به آباداني و دادگري مي گسترد؛ از مرگ خورزاد و ماهک، سرافرازي و استقلال هويت و مليت ايراني زاده مي شود؛ و از مرگ روشنک و سوختنِ مادر وي، شراره هاي پرنور دانش و آگاهي پديد مي آيد - درست هم چون ققنوسي که از خاکستر وي، نوزادي نوآيين سربرمي آورد.

پي‌نوشت‌ها:

1. دانش يار گروه زبان و ادبيات فارسي، دانشگاه شيراز
نويسنده ي مسئول تاريخ دريافت: 1388/1/20 تاريخ تصويب: 1388/10/16
2. دانش جوي دکتري زبان و ادبيات فارسي، دانشگاه شيراز
3. Hinnells, John R.

منابع تحقيق:
آموزگار، ژاله. 1381. تاريخ اساطيري ايران. چاپ 2. تهران: سمت.
انتخاب، 1382. « انسان هاي امروز هم مي توانند اسطوره شوند: گفت و گو با بهرام بيضايي درباره ي شب هزار و يکم. » انتخاب، 21 آبان.
بهار، مهرداد، 1378. پژوهشي در اساطير ايران. تهران: آگاه.
بيضايي، بهرام، 1382آ. پرده خانه. تهران: روشن گران و مطالعات زنان.
____، 1382ب. ندبه، تهران: روشن گران و مطالعات زنان.
____، 1385. شب هزار و يکم. تهران: روشن گران و مطالعات زنان.
فردوسي، ابوالقاسم. 1379. شاهنامه ي چاپ مسکو. به کوشش سعيد حميديان، تهران: قطره.
کوبان، سيما. ( 1371 ). « زمان، زن و جاذبه هاي بصري در آثار بيضايي. » صص 45-83 مجموعه مقالات در نقد و معرفي آثار بهرام بيضايي. گردآوري زاون قوکاسيان. تهران: آگاه.
مستوفي، بابک. 1382. « اسطوره، تراژدي، و داستان امروز: گفت و گو با بهرام بيضايي درباره ي تآتر شب هزار و يکم. » ياس نو، 27 مهر.
هينلز، جان. 1382. شناخت اساطير ايران. برگردان ژاله آموزگار و احمد تفضلي. تهران: نشر چشمه.

منبع مقاله :
مطالعات اجتماعي روان شناختي زنان، سال 8، شماره 1/ بهار 1389/ صص 91- 114



 

 


کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه